نوای زهره ی چنگی بود نوازش گوشم
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 7:56
(زنده ی ابدی) چو از ازل به خیال رخت به جوش و خروشمالی الابد به ره عشقت ای نگار بکوشم مرا به آب بقا تا به کی فریب توان دادکه زنده ی ابدی در کنار آن لب نوشم نه شوق بادهٔ دوشم نموده مست که امشبز پا فتاده ی عشقم اسیر آن بر و دوشم اگر چه واله و دیوانه ام
فغان ز مردم بیدادکیش عصر اَتم
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 7:56
(کجروی) فغان ز مردم بیدادکیش عصر اَتمامان ز حیله و تزویر بدمنش مردم گریخت باید ازین قوم و زهر نخوتشانکه بخردان بگریزند از دُم کژدم اگرچه کژدم کجرو کشنده است ولیز کژدماند بَتَر ، خلق کجروِ بی دُم درین دیار که جز رنگ و ریب و شائبه نیستبه هر که یار شوی
چشمان و ابروی نگار آن میکَشد این میکُشد
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 7:56
(شراب جان فزا) چشمان و ابروی نگار آن میکَشد این میکُشدزنگی و تیغ آبدار ، آن میکشد میکُشد مستانه چشمان سیه، عاشق کش آن تیر نگهفرزانه وش دیوانه وار ، آن میکشد میکُشد عشقش کشد بی اختیار ، هجرش کشد زار و نزارآوخ که عشق و هجر یار آن میکشد این میکُ
داروین گفتا بشر از نسل میمون بودہ است
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 7:56
(فرضیهٔ چارلز رابرت داروین و قواعد علم ژنتیک و دین) (فرضیه ی باطل) داروین گفتا بشر از نسل میمون بودہ استتا تکامل یافته شکلش دگرگون بودہ است انتخاب اصلح و رمز بقا ، شرط محیطدر توارث علت تکمیل میمون بودہ است احتیاجات محیطش کردہ ناطق ، زآن سپسکم شدہ ع
درون سینه ی خود آسمانی کردهام پیدا
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 7:56
(برج تولّا) به شام غم چو از آن مه نشانی کردهام پیداز انوار جمالش کهکشانی کردهام پیدا به محنتخانه ی دل چون تجلی کرد رخسارشدرون سینه ی خود آسمانی کردهام پیدا چو شبنم هر سحر بر خاک کویش میزنم بوسهکه از شبزندهداری آستانی کردهام پیدا به دفع دیو شهو
تا توانی ، قلب زار بینوایان شاد کن
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 7:56
(دستگیری)تا توانی ، قلب زار بینوایان شاد کنبزم شادی در دل بیچارگان بنیاد کنپاک کن گرد غم از چهر یتیمان نزارکلبه ی ویرانه ی درماندگان آباد کنبینوایی گر به بند مَسکنت افتد اسیربا کف مردانگی ، او را ز بند آزاد کنجور و کین در حق مظلومان توان کرد
دلبر آمد ز ره و چهره برافروخته بود
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 7:56
(شعله ی عشق) دلبر آمد ز ره و چهره برافروخته بودکه مرا خرمن عقل و دل و دین سوخته بود به تفرج گل من تا به چمن گام نهادلاله را آتش حسرت به دل افروخته بود همچو شمعی که بسوزد تن پروانه ی زارروی او شمع دل عاشق دلسوخته بود خال او عکس سیه مردمک چشم من استبس
ظلمت شب سپری گشت و سحر نزدیک است
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:48
(اَللّهُمَّ عَجّلْ لِوَلیّكَ الفَرَج)«مژدهٔ رحمت»ظلمت شب سپری گشت و سحر نزدیک استناله ی دل ، به فلک رفت و اثر نزدیک استای دل از هجر مکن شکوه رسد وقت وصالکه شب صبر تو را صبح ظفر نزدیک استدل بیصبر مرا
گرچه خارم نیست پای هر گلی مأوای من
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:48
(درد نهان)گرچه خارم نیست پای هر گلی مأوای من زیر پایت جای دارم ای گل حمرای من کِشته ی آمال من خشکید در صحرای عشق رحمتی بر جان من، ای ابر گوهر زای من قد سروم شد کمان از هجر آن سرو روان سرفرازم کن دمی
چو اهل زهد ریا خائن و بلاخیزند
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:48
(پیر طریق)چو اهل زهد ریا خائن و بلا خیزند به رغم اهل صفا سخت فتنه انگیزند پی بزرگی و تحکیم تخت و مسند خویش به مکر و شیطنت و خدعه دست آویزند همیشه با سفها همنشین و همصحبت هماره با فضلا دشمن اند و بستیز
آن شب که نهادی لب لعلت به لب جام
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:48
(سوختهٔ هجر)آن شب که نهادی لب لعلت به لب جام برداشتی از جام جهان پرده ی ابهام من محو تماشا شدم و مست جمالت تو مست شراب و لب لعلت به لب جام گفتم که بگیرم ز لبت کام دل خویش گفتی که محال است بگیری ز لبم
بتوانی ار ز خاطر خود رفع غم کنی
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:48
(سعی و عمل)بتوانی از ز خاطر خود رفع غم کنی دانی ز خلق رفع ملال و الم کنی منع رطب اثر نکند گر خوری رطب غمگین کجا ز غمزدگان رفع غم کنی پاینده باشدت به جهان نام نیک اگر بر توده ی فقیر ز شفقت کرم کنی بهر
جز تو ای دوست ندارم به جهان یار دگر
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:48
( دایره ی عشق)جز تو ای دوست ندارم به جهان یار دگر نبوَد جز تو مرا ، دلبر و دلدار دگر گر توام یار شوی باک ندارم ز رقیب بیمم آن است مبادا که شوی یار دگر اشک غم بر قدمت ریزم از آن روی که نیست گهر اشک مرا
ای بت بیوفای من ترک وفا نمیکنی
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:48
( بی وفا)ای بت بیوفای من گرچه وفا نمیکنی در عجبم که بیش ازین جور و جفا نمیکنی چشم تو فتنه ی زمن صید تو آهوی ختن تیر مژه به قلب من از چه رها نمیکنی تیر نگاه دلبرا ، بر دل من بکن رها سعی کن و مزن خطا
در جهان آدم آزاده بدون غم نیست
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:48
(آزاده) در جهان، آدم آزاده بدون غم نیست گر بدون غم و اندوه بوَد آدم نیست آدمی گشته عجین با غم و محنت ز ازل زین سبب آدم اگر هست بدون غم نیست جای حق در دل بشکسته و غمدیده بوَد طوفٍ این کعبه کن آن کعبه چ
چو دام گیسویت را شانه روی شانه می ریزد
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:48
(دیوانه عشق) چو دام گیسویت را شانه روی شانه میریزد ز خال هندویت از بهر صیدم دانه میریزد نوای چنگ میگردد خموش از تار گیسویت چو تار مویی از زلفت ز چنگ شانه میریزد دلم پروانه وش بر طوف شمع عارضت پر زد که
چرخ قضا و قدر همت والای ماست
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 16:48
(سعی و عمل) چرخ قضا و قدَر همت والای ماست گردش دور فلک عکس تمنای ماست گنبد مینا اگر جام میِ حکمت است نقش ضمیرش عیان در دل مینای ماست دایره ی ارض اگر بر تو و من شد محیط نقطه ی تکوین آن رد کف پای ماست
ما در این شهر غریبیم و نداریم کسی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:03
(عزت نفس)ما درین شهر غریبیم و نداریم کسینیست ما را بخدا غیر خدا دادرسینه یکی همدم همخو نه یکی هم پیماننه یکی همره همدل نه یکی همنفسیمرغ عشقیم و بوَد مأمن ما گلشن و باغبهر خود ساخته ایم از گل و گلشن قف
بس در فراق دلبر جانان گریستم
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:03
(غروب عشق)بس در فراق دلبر جانان گریستمخوناب دل ز شاهرگ جان گریستماز چشمهٔ دوچشم ز چشم انتظاریاشچون دجله و فرات خروشان گریستماز رشک ماهِ عارض آن شبچراغ عمر ـچون اشک شمع، کنج شبستان گریستمغایب چو شد ز
غلام درگه حسن تو گلعذارانند
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:03
«شاه منتظَر»غلام درگه حسن تو گلعذاراننداسیر طرهٔ زلف تو بی قرارانندبباغ دهر چو کردی عیان گل رخسارز رشک حسن تو شرمنده گلعذارانندملازمان رکاب تو خسروان جهانمَخادمان سرای تو تاجدارانندمرید کوی وصال تو عا